RSS

جن چیست؟!

اگر خواننده‌ی نوشته‌هایم بوده‌اید لابد از خود پرسیده‌اید چرا دیگر نمی‌نویسم. راستش خودم خیلی دوست داشتم بنویسم اما جن‌ها روحم را تسخیر کرده بودند و اجازه نمی‌دادند که بنویسم. چرا می‌خندید؟ معلم‌های بی‌سوادتان گفته‌اند جن وجود ندارد؟ خب لابد عقل‌شان نمی‌رسد… وقتی این همه آیت‌الـله و حجت‌الاسلام که با خدا در تماس هستند و هر روز با او بستنی و فالوده می‌خورند می‌گویند، جن وجود دارد معلم شما لابد عقلش به این چیزها نمی‌رسد. اصلا آیت‌الـله‌ها به کنار، وقتی من می گویم جن وجود دارد دیگر نباید شک بکنید!

می‌خواهید بدانید جن چیست؟ اگر نمی‌ترسید برای‌تان می‌گویم ولی قبلش باید روی کف اتاق دور تا دور خودتان جیش بکنید تا مبادا جن‌ها به سراغ‌تان بیایند. من این کار را نکردم و چند ماه بدبختی کشیدم تا از دست‌شان در رفتم. آفرین! حالا که جیش کردید برای‌تان می‌گویم جن چیست. جن موجودی است شبیه انسان اما بر عکس انسان دو تا چشم دارد و دو تا گوش و یک دهان و یک دماغ. از همه بدتر چیزهایی از بدنش آویزان است که به آن دست و پا می‌گویند! امیدوارم تا اینجا از جن نترسیده باشید ولی مواظب باشید چون دیگر ترسناک می‌شود! جن روی سرش دستمال بزرگی به رنگ سیاه یا سفید می‌پیچد و به وسیله‌ی همین دستمال‌ها است که روح شما را تسخیر می‌کند. البته بعضی از جن‌ها همین دستمال را هم ندارند که این گونه جن‌ها بسیار بسیار خطرناک هستند و با جیش کردن هم نمی‌توانید آنها را از خود دور کنید و باید یک انگشت‌تان را توی دماغ‌تان بکنید و یازده بار با صدای بلند بگویید:» خر خودتی… خر خودتی…»!

لابد از خود می‌پرسید چرا جن‌ها خطرناک هستند؟ هرگز این سوال را از خود نپرسید چون آنها بیشتر عصبانی می‌شوند و ممکن است شما را اذیت کنند اما برای این که کنجکاوی‌تان را کم کنم برای‌تان توضیح می‌دهم. جن‌ها به این دلیل خطرناک هستند که اگر گیرتان بیاورند از سوراخ دماغ‌تان وارد مغزتان می‌شوند و شما را مجبور به کارهایی می‌کنند که در حالت عادی امکان نداشت آن کارها را انجام دهید. برای مثال من را محبور کردند بابا‌کرم برقصم. تازه من شانس آوردم که این جنی که وارد مغزم شده بود یک کم فرتی تشریف داشت و زیاد اهل کشت و کشتار و خشونت نبود اما متاسفانه بیشتر این جن‌ها علاقه‌ی زیادی دارند که آدم‌ها را به کشتن همدیگر تشویق کنند. برای مثال یکی از این جن‌ها که همه‌تان او را می‌شناسید و عکسش را توی دفتر مدرسه هم به دیوار زده‌اند اما اگر اسمش را بیاورم پدر و مادرتان اجازه نمی‌دهند دنباله نوشته‌ام را بخوانید مدام دستور کشتن یا کتک زدن مردم بیچاره را صادر می‌کند و آنهایی که او مغزشان را تسخیر کرده است با چوب و چماق و چاقو و تفنگ به خیابان می‌آیند و هر کس را که می‌بینند کتک می‌زنند یا به زندان می‌برند. یکی دیگه از همین جن‌ها که خوشبختانه چند وقت پیش از دستش راحت شدیم به قدری از آدم‌ها بدش می‌آمد که چند تا هواپیما را به دو سه تا ساختمان کوبید و چند هزار آدم بی گناه را کشت!

ترسیدید؟ باید هم بترسید اما خوشبختانه جن‌ها یک نقطه‌ی ضعف دارند و آن این است که از کتاب خیلی می‌ترسند به همین دلیل اگر یک روز دیدید یک جن می‌خواهد وارد مغزتان بشود به او بگویید که زیاد کتاب خوانده‌اید و اگر وارد مغزتان شود برایش خطرناک است. البته همه‌ی جن‌ها وانمود می‌کنند کتاب را دوست دارند ولی این حرف‌شان را باور نکنید و مدام درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده‌اید با آنها حرف بزنید آن وقت است که می‌بینید دستمالش را از روی سرش باز می‌کند و دور گوش‌هایش می‌بندد تا صدای شما را نشنود.

چرا از این جن‌ها نوشتم؟ دلیلش خیلی ساده است: یادتان هست که گفته بودم ما یک تیم هستیم؟ خب تیم جن‌ها یکی از همین روزها با ما بازی دارد و شرایط جدول به گونه‌ای است مساوی هم به ضرر ما است و حتما باید ببریم. لازم نیست کار خاصی هم بکنید سر موقع غذا بخورید و هر شب قبل از خواب نیم ساعت کتاب غیر درسی بخوانید… هر کتابی که دوست داشتید؛ روز بازی که رسید خودتان متوجه می‌شوید آماده‌اید.

Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23/09/2012 در سیاست و زندگی

 

هیچ کس خنگ نیست

فکر می‌کنم نه سالم بود که پدرم نام من را در دو تا کلاس نوشت: پیانو و نقاشی! از نقاشی نفرت داشتم در عوض عاشق نواختن پیانو بودم ولی مساله اینجا بود که پدرم که دوست داشت من بتوانم چیزی بیشتر از چشم چشم دو ابروی زمان سه سالگی‌ام بکشم تهدیدم کرده بود که اگر به کلاس نقاشی نروم از پیانو هم خبری نیست. البته این تهدید خیلی بهتر از تهدبد مادرم بود که چون خودش خط خوبی داشت می‌خواست من کلاس خطاطی بروم تا معلم‌ها بتوانند خطم را بخوانند!

همان روز اول از معلم نقاشی بدم آمد چون فقط خواسته بود یک دفتر نقاشی بزرگ، که اگر اشتباه نکرده باشم به آن فیلی می‌گفتند، بخرم و چند تا مداد سیاه. نه از آبرنگ خبری بود نه از مداد رنگی و نه حتا ماژیک و مداد شمعی! در عوض معلم موسیقی دستور داده بود ملودیکا بخریم که کلیدهایی شبیه کلیدهای پیانو داشت و یک لوله پلاستیکی به آن وصل می‌شد که باید در آن فوت می‌کردیم و کلیدها را فشار می‌دادیم تا صدایش در بیاید. فکر می‌کنم هنوز آن را بتوان در انبار خانه‌ی پدرم پیدا کرد! به هر حال اولین کلاسی که رفتم کلاس نقاشی بود. معلم من آقایی بود با قد بلند و خیلی اخمو که روز اول فقط در باره‌ی تفاوت مدادها با هم حرف زد که من سر در نیاوردم چون برایم مسخره بود که مدادها با هم تفاوت داشته باشند و بعضی‌ها نرم و پر رنگ باشند و بعضی‌ها خشک و کم رنگ… در حقیقت برای من فرقی نداشت و هر وقت می‌خواستم نقاشی بکشم هر مدادی که دستم بود نوکش صد بار می‌شکست و برای همان چشم چشم دو ابرو یک مداد تمام می‌کردم و آخرش هم خوب از آب در نمی‌آمد! در عوض معلم موسیقی‌ام آقایی بود تپل و خیلی بامزه که همان روز اول اجازه داد پشت پیانو بنشینم و هر قدر دوست دارم کلیدها را فشار بدهم! احتمالا می‌دانست استعداد موسیقی خوبی دارم چون برخلاف دختری که هم‌کلاسم بود و از موسیقی سر در نمی‌آورد گوشش را نمی‌گرفت. البته تا آنجا که می‌دانم آن دخترک احمق خودش را کشت تا نوازنده‌ی خوبی بشود و شد ولی من به عنوان یک نابغه‌ی موسیقی دوست نداشتم خودم را بکشم تا نوازنده بشوم چرا که وقتی کلیدها را فشار می‌دادم لبخند را روی لب معلم می‌دیدم که دارد از داشتن شاگردی چون من به خود می‌بالد.

جلسه‌ی دوم کلاس نقاشی، معلم شروع کرد در باره‌ی چیزی به نام کمبزه حرف زدن که چون هوا هم خیلی گرم بود به جای این که به حرف‌های او توجه کنم هوس خربزه و طالبی کردم و منتظر بودم زودتر کلاس تمام شود و به همین دلیل نفهمیدم او از کمبزه حرف نمی‌زند پس جلسه‌ی بعد وقتی او از من پرسید کمپوزیسیون چیست فقط نگاهش کردم و چیزی برای گفتن نداشتم!

معلم موسیقی‌مان احتمالا از بابای آن دخترک پول بیشتری می‌گرفت چون جلسه‌ی دوم به او گفت که پشت پیانو بنشیند و آهنگ مسخره و لوس گل سنگم را بنوازد و در عوض دفتری برای من آورد که باید شکل‌های عجیب و غریبی در آن نقاشی می‌کردم و می‌گفت اسم آن شکل‌ها نت است و تا آنها را یاد نگیرم نمی‌توانم پیانو بزنم! همان روز بود که فهمیدم معلم موسیقی‌ام با معلم نقاشی‌ام دوست است و چون می‌داند نقاشی‌ام خوب نیست دو تایی تلاش می‌کنند تا من نقاشی یاد بگیرم و پیانو را که در آن استاد هستم برای مدتی فراموش کنم.

البته نقاشی کردن آن نت‌های مسخره کار سختی بود به ویژه که هر کدام اسم داشتند و معلم موسیقی‌مان هم که فکر می‌کرد من احمق هستم می‌گفت نه تنها اسم، که صدا هم دارند ولی راستش من هرگز نتوانستم صدای‌شان را بشنوم! چون می‌خواستم معلم موسیقی دست از سرم بردارد تصمیم گرفتم در کلاس نقاشی شاگرد خوبی باشم و به همین دلیل کم کم یاد گرفتم چگونه نوک مداد را نشکنم و از آن مهم‌تر این که یک میز یا یک کوزه بکشم و برایش سایه هم بگذارم.

این تمام نبوغ من در سه ماه تابستان بود و نتوانستم در نقاشی بیشتر از آن پیشرفت کنم و هنوز هم اگر کسی بگوید نقاشی بکش در چند ثانیه یک میز می‌کشم که رویش یک کوزه‌ی بدون گل است چون معلم من نتوانست چیزی بیشتر از آن به من بیاموزد! اما کلاس موسیقی برایم جهنم بود چون نمی‌توانستم با آن نت‌ها دوست شوم و هنوز برایم مسخره و بد قواره بودند و آخرش یک روز تمام نت‌ها را پاره کردم و تصمیم گرفتم بدون نت و با ملودیکای خودم تمرین کنم. البته چیز عجیبی نیست و خیلی از کسانی که پیانو می‌نوازند با نت آشنا نیستند و چیزی را که می‌شنوند اجرا می‌کنند ولی من حوصله‌ی شنیدن آن همه آهنگ مسخره را که یک ذره هیجان در آنها نبود نداشتم و می‌خواستم خودم سازنده‌ی آهنگ‌هایی باشم که می‌نوازم ولی یک روز مادرم طاقتش تمام شد و ملودیکای عزیزم را پنهان کرد و گفت: سرسام گرفتم… بس است!

از همان روز هم نقاشی تمام شد و هم موسیقی. البته هنوز گاهی که کسی دور و برم نیست و پیانو گیر می‌آورم با آن بازی می‌کنم و هنوز دارم تمرین می‌کنم برای گلدان خالی روی میز گل بکشم و نمی‌توانم. قبول ندارم هر کسی را برای کاری ساخته‌اند… می‌دانم می‌توان هم زمان، هم نقاش بود و هم نوازنده؛ اما باید کمی استعداد هم وجود داشته باشد که همه می‌گفتند ندارم. تازگی‌ها یاد گرفته‌ام هرچیزی را می‌توان آموخت و هر کاری را می‌توان کرد ولی باید اصول اولیه آن را دانست. از همه مهم‌تر این که آموخته‌ام اگر می‌خواهی چیزی یاد بگیری باید دورترین افق ممکن را نگاه کنی و بالاترین جایی که می‌توان رسید را به عنوان هدف خودت قرار بدهی. دیگر نکته‌ی مهمی که آموخته‌ام این است که برای بهترین شدن، چیزی که مهم‌تر از استعداد است پشتکار است، چیزی که من نه در نقاشی داشتم و نه در موسیقی!

یک چیزی هم دور از چشم پدر و مادر و معلم‌هایت بگویم و تا دست‌شان به من نرسیده فرار کنم بروم یک جای دور پنهان شوم: اگر چیزی نیاموختی یا نخواستی بیاموزی خودت را سرزنش یا تحقیر نکن همیشه چیزی وجود دارد که انسان بنواند در آن بهترین شود… همان را پیدا کن و جلو برو حتا اگر شده تیله بازی باشد!

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 23/09/2012 در سیاست و زندگی

 

تعطیلات

تعطیل شد اما نمی‌دانم تا کی… خودتان هم می‌دانید چرا پس چیزی نمیگم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15/07/2012 در سیاست و زندگی

 

فروشگاه مرگ!

در شهری که من در آن زندگی می کنم فروشگاه های زنجیره ای بسیاری وجود دارند. در بعضی از آنها مواد غذایی می فروشند و در بعضی ها رنگ و پیچ ومهره و مصالح ساختمانی. از بعضی ها می توانی همه چیز بخری و از بعضی ها فقط یک کالای خاص. «فروشگاه مرگ» که یکی از مهم ترین و ثروتمند ترین این فروشگاه های زنجیره ای است همان گونه که از اسمش پیدا است فقط یک چیز می فروشد: مرگ!

فروشگاه مرگ بزرگ ترین فروشگاه زنجیره ای است که در تمام عمرم دیده ام و نه تنها در تمام دنیا شعبه دارد بلکه گاهی در یک خیابان سه، چهار تا از آنها را می بینی فقط ویترین آنها با هم فرق دارد و نوشته ی سر در فروشگاه! وارد فروشگاه که می شوی همه دوان دوان به سویت می آیند و چنان لبخند می زنند که بی اختیار به خودت می گویی: «به به… چه آدم های خوب و مهربانی!» همین که تو هم به آنها لبخند بزنی کار تمام است و آنها کالای خود را به تو فروخته اند بی آن که حتا خودت متوجه شده باشی!

روش کار آنها برای فروختن مرگ به تو این است که نخست تو را از مردن می ترسانند و می گویند ممکن است همین فردا بمیری و چون کارهای بد زیادی انجام داده ای به جهنم بروی؛ و تا بخواهی از خودت بپرسی که تو با این سن کم چه کار بدی می توانی انجام داده باشی که سزاوار جهنم باشی چنان تو را با پرسش های زیرکانه شان گیج می کنند که باور می کنی نه تنها خودت بزرگ ترین جنایتکار تاریخ هستی بلکه پدر و مادر و همه ی دوستان و آشنایانت نیز جنایتکار هستند و تو به خاطر کارهای بد آنها نیز باید مجازات شوی!

اما این کافی نیست… آنها به تو یادآوری می کنند که مرگ نه تنها دردناک است که درد آن حتا بعد از مردن هم وجود دارد و تو باید راهی یا وسیله ای پیدا کنی که تا می توانی از این درد بکاهی. تو که ترسیده ای دست به دامن آنها می شوی و از آنها می پرسی که چگونه می توان از درد فرار کرد؟ همین که این پرسش را بکنی آنها می فهمند که تو آماده ی خریدن مرگ هستی پس اندک اندک لبخندهای دروغین شان محو می شود و هر قدر که می گذرد بیشتر به تو اخم می کنند! اما هنوز آن قدر پیروز نشده اند که نقاب شان را بردارند تا تو چهره ی واقعی شان را ببینی پس تو را «پسرم» یا «دخترم» صدا می کنند که به آنها اعتماد کنی و از آنها بخواهی که به تو کمک نمایند.

و اکنون تو آماده ی خریدن مرگ هستی! آنها یک بسته ی زیبا پیش رویت می گذارند و از تو قول می گیرند که وقتی بسته را باز کردی به محتویات آن عمل کنی و تو هم به قدری از مردن و درد مرگ ترسیده ای که بی آن که بدانی چه چیزی درون آن بسته است قبول می کنی و نمی دانی اگر روزی بخواهی قولت را پس بگیری همین فروشندگان مهربان تو را خواهند کشت که درس عبرتی برای دیگران شوی!

اما درون بسته چیست؟ درون بسته پر است از انواع و اقسام دعاها و خرافات که باید هر روز آنها را بخوانی تا جنایت هایی که- به قول فروشندگان کرده ای یا در آینده خواهی کرد- محو شود و وقتی که مردی به جهنم نروی و دردی احساس نکنی! همچنین این بسته یک جایزه هم در درونش دارد و آن این است که می توانی یکی از فروشندگان را انتخاب کنی که اگر محتویات بسته روی تو اثر نکرد یا اثرش کم بود او به یاری ات بیاید و آخرین تولیدات کارخانه شان را برایت بیاورد که مطمئن باشی همه چیز تحت کنترل است و فروشگاه همچنان از تو در برابر درد دفاع می کند!

اما آنها در برابر این همه لطفی که به تو کرده اند چه می خواهند… پول؟ البته گاهی ممکن است پول هم بخواهند اما در واقع تنها چیزی که از تو می خواهند این است که زیر قولت نزنی و همیشه پشتیبان فروشگاه آنها باشی. اکنون نوبت تو است که از خودت بپرسی آیا آنها دیوانه اند که کالایی این قدر سودمند را به رایگان به تو می دهند یا کاسه ای زیر نیم کاسه است؟ بگذار من جواب این پرسش را بدهم زیرا خودم زمانی که هم سن تو بودم بارها و بارها این بسته را خریده ام و می دانم درونش چیست و چگونه عمل می کند!

نخستین چیزی که تو باید در مورد این بسته بدانی این است که رایگان نیست، یعنی اگرچه تو برای آن پولی نمی دهی ولی در برابر چیزی را می دهی که بیشتر از پول ارزش دارد و آن قدرت اندیشیدنی است که داری و موجب می شود با دیگر جانوران تفاوت داشته باشی. کافی است که چند روز به محتویات بسته عمل کنی تا بفهمی چه می گویم… اما نه… اگر به آن عمل کنی هرگز نخواهی فهمید که چه به سرت آمده است ولی اگر مثل من شانس بیاوری و چند روزی به فروشگاه دسترسی نداشته باشی به خوبی حس خواهی کرد که تغییر کرده ای و دیگر آن آدم سابق که می توانست خودش برای خودش تصمیم بگیرد نیستی!

لابد الان از خودت می پرسی قدرت اندیشیدن تو به چه درد آنها می خورد که می خواهند آن را مال خود کنند. در واقع قدرت اندیشیدن تو به درد آنها نمی خورد فقط می خواهند آن را از تو بگیرند که نتوانی فروشگاهی که هزاران سال است آنها تاسیس کرده اند و به وسیله آن به قدرت می رسند را نابود کنی. آنها می دانند تنها چیزی که منافع آنها را به خطر می اندازد و همه ی قدرت و ارزشی را که در طول این هزاران سال در جامعه به دست آورده اند از بین می برد همین اندیشه ای است که تو به آن مسلح هستی. برای همین هم ترجیح می دهند تو نیز یکی از دیگر برده های شان شوی و یا این که کشته شوی تا بتوانند همچنان قدرتمند باقی بمانند.

بگذار بی هیچ تعارفی به تو بگویم همه ما از مرگ می ترسیم زیرا برای مان ناشناخته است. حتا فروشندگان مرگ نیز از مرگ می ترسند، ولی مرگ واقعیتی است که باید با آن کنار آمد من هر وقت یاد مرگ می افتم به خودم می گویم مگر یک باتری از تمام شدنش می ترسد که من هم از تمام شدنم بترسم؟! البته همیشه نگران مرگ هستم ولی این دلیل نمی شود که بخواهم اندیشه ام را به فروشندگان مرگ – که گاهی ملا، گاهی کشیش، گاهی رابی یا کاهن نام دارند- بفروشم تا پیش از تمام شدن باتری ام، خودم را نابود کرده باشم!

من بسته ای را که در کودکی خریده بودم سال ها پیش با پست سفارشی به یکی از فروشگاه های مرگ پس فرستادم و می دانم آنها بدشان نمی آید که به خاطر این کار، من را اعدام کنند ولی خوشبختانه به قدری سرشان گرم تحویل گرفتن بسته هایی است که این روزها مردم پس می فرستند که وقت پیدا کردن و کشتن من را ندارند!

راستی تو با بسته ات چه کرده ای؟ هنوز آن را داری؟ شاید بد نباشد یک روز، هر روز که احساس کردی حوصله اش را داری، بسته ات را جلویت بگذاری و از خودت بپرسی به آن نیاز داری یا نه. شاید نیاز داشته باشی شاید هم نه… این تو هستی که باید در باره اش تصمیم بگیری زیرا این زندگی، یا بهتر بگویم مرگ، تو است و به هیچ کس دیگری هم مربوط نیست که با آن چه می خواهی بکنی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25/09/2011 در سیاست و زندگی

 

زندگی یعنی رنگ!

بچه که بودم هر لباسی را که دوست داشتم می پوشیدم و کسی هم نمی گفت بچه این رنگ زشته! وقتی می رفتیم لباس بخریم هر رنگی را که دوست داشتم نشان می دادم و کسی نمی گفت این رنگ جلفه! اگر عمه ام برایم پلیور می بافت به این فکر نمی کرد که چون پسر هستم حتما باید رنگ تیره بپوشم… می رفت شادترین رنگ های کاموا را انتخاب می کرد و میل های بافتنی اش را در دست می گرفت و بافتن را آغاز می کرد: یکی از رو.. یکی از زیر… سر یک هفته من در حالی که پلیور را بر تن داشتم توی کوچه بازی می کردم و کسی هم چپ چپ نگاه نمی کرد که چرا لباسم زرد و قرمز است. با دوستانم که فرقی نداشت دختر هستند یا پسر دست همدیگر را می گرفتیم و توی مدرسه یا کوچه، عمو زنجیرباف بازی می کردیم و گاهی هم سرخپوست می شدیم و با تیر و کمان پلاستیکی به جان هم می افتادیم! شاید پولدار نبودیم که هر چیزی را که دوست داشتیم بخریم ولی در عوض شاد بودیم زیرا همه جا پر بود از رنگ و زیبایی… حتا همان کوچه ی بن بستی که در آن خانه داشتیم دیوارهایش با خرده شیشه های رنگی تزیین شده بود که وقتی نور خورشید به آنها می خورد برق می زد و دل ما را با خودش می برد!

ناگهان همه چیز عوض شد… نه تنها همه چیز که خودم هم عوض شدم… دیگر مردم نمی خندیدند… دیگر در خیابان ها زن ها و مردها آن لباس های زیبا و رنگی را نمی پوشیدند… دیگر کسی دست در دست کسی که دوستش داشت در خیابان قدم نمی زد… دیگر حق نداشتیم با دخترها حرف بزنیم… دیگر دخترها حق نداشتند آلبالو خشکه های شان را روی پله جلوی خانه شان با ما تقسیم کنند. دیگر عمه ام اگر هم برایم چیزی می بافت حتما رنگش یا سرمه ای بود یا سبز تیره ای که به سیاهی می زد. دروغ چرا… خودم هم دیگر فقط رنگ های تیره را انتخاب می کردم و وانمود می کردم دوست شان دارم ولی واقعیت این بود که شهر در سیاهی جنگ فرو رفته بود و نمی شد رنگ شادی را یافت و اگر هم می شد و اگر هم برای بر تن کردن یک پیراهن زرد یا قرمز دستگیر نمی شدی و کتک نمی خوردی، خودت جلوی خودت را می گرفتی و رنگ ها را در ذهنت زندانی می کردی. هر جا رنگی وجود داشت… هر جا رنگارنگ بود ماموری با لباس سبز لجنی آنجا ایستاده بود تا رنگ ها را دستگیر کند و با خود ببرد. کار به جایی رسیده بود که حتا توی خانه هم لباس رنگی نمی پوشیدیم. مهم نبود که دختر هستیم یا پسر… رنگ آن روزهای همه مان سیاه بود و اگر ناپرهیزی می کردیم سفید یا آبی. فرقی هم نداشت که کجا می خواهیم برویم عزا یا عروسی، همین دو سه رنگ کارمان را راه می انداخت! بعد یاد گرفتیم هر قدر زشت تر به نظر بیاییم کمتر دچار دردسر می شویم این گونه شد که همه ی مان مسابقه زشت بودن و کثیفی گذاشتیم!

اما یک روز… اما یک روز خسته شدیم و گفتیم دیگر بس است! لباس های های کهنه، اما رنگارنگ پدران و مادران مان را که توی کمدها خاک می خوردند درآوردیم و بر تن کردیم! کمی که گذشت دوباره می شد از توی مغازه ها هم لباس های رنگی پیدا کرد و خرید اما هنوز پوشیدن آن لباس ها دل شیر می خواست که ما نداشتیم ولی هر جوری بود می پوشیدیم و در راه مدرسه از مامورها کتک می خوردیم! فرقی نداشت دختر هستی یا پسر، کافی بود که یک کاپشن زرد داشته باشی تا دستگیر شوی!

هنوز هم ادامه دارد هنوز هم وقتی فیلم ها یا عکس هایی را که از ایران می آید تماشا می کنم می بینم اوضاع بهتر شده است ولی نه خیلی زیاد. هنوز همه به کسی که لباسش رنگی است چپ چپ نگاه می کنند… هنوز مامورها با رنگ ها دشمنی دارند… هنوز دخترها درآن گونی مسخره زندانی هستند و موهای زیبای شان را زیر آن پارچه زشت و بد بو پنهان می کنند… هنوز پسرها سیاه می پوشند و فکر می کنند خوش تیپ تر می شوند… هنوز مادرانی که روزی آرزوی پوشیدن لباس های رنگی داشته اند دخترهای شان را از پوشیدن لباس های رنگی منع می کنند و پدرانی که روزی کتک می خوردند تا بتوانند آخرین مدل شلوار جین را بپوشند پسرهای شان را مسخره می کنند و آنها را قرتی می نامند.

نمی دانم چه بر سر نسل من آمده است ولی می دانم هر چه که بوده نباید تو هم گرفتارش شوی… می دانم این حق تو است که بتوانی از رنگ ها لذت ببری زیرا اگر رنگ ها نبودند زندگی نیز نبود… اگر رنگ ها نبودند قناری ای نبود، پروانه ای نبود، گلی نبود… چه می گویم… اگر رنگ ها نبودند امیدی نبود!

اکنون با یک شلوارکوتاه کرم و تی شرتی سیاه- که نشان می دهد هنوز نتوانسته ام با رنگ ها آشتی کنم- توی یکی از پارک های واشینگتن نشسته ام و به مردمی خیره شده ام که هیچ کدام سیاه بر تن ندارند! زن و مرد، دختر و پسر، پیرزن و پیرمرد سرشار از رنگ هستند. شاید زندگی شان سخت باشد، شاید فقیر باشند، ولی معجزه ی رنگ ها را می شناسند و می دانند رنگ یعنی زندگی… و می دانند می خواهند زنده باشند نه یک مرده ی متحرک! امشب جشن هم دارند… جشنی که مهمانی رنگ ها است: آتش بازی! امشب به مهمانی شان خواهم رفت تا در کنار آن ها با منفجر شدن هر گلوله رنگی آتش در آسمان در کنارشان فریاد بزنم: من هم زنده هستم… من هم رنگ ها را دوست دارم!

ای کاش تو هم اینجا بودی و می توانستی با من فریاد شادی بکشی! اما نه… چه می گویم؟ ای کاش من آنجا در کنار تو و در کشور خودم بودم و هیچ ماموری با لباس سبز لجنی وجود نداشت که بخواهد رنگ ها را زندانی کند و ما می توانستیم با لباس هایی رنگی، در یک شب زیبای تابستانی، توی یک پارک کنار هم بایستیم و عشق بازی گلوله های آتش در آسمان را تماشا کنیم و فریاد شادی سر دهیم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 04/07/2011 در سیاست و زندگی

 

نیروهای جادویی اطراف ما!

خیلی ها من را مسخره می کنند که خرافاتی هستم ولی خودم فکر می کنم بسیار منطقی و علمی رفتار می کنم. البته گله ای هم از آنها ندارم چون لابد نمی فهمند علم چیست!

من معتقدم نیروهایی در جهان وجود دارند که به ما کمک می کنند بهتر زندگی کنیم. فال، و به ویژه فال ورق، یکی از آنها است. تصور کن فردا امتحان هندسه داری… احمقانه نیست بنشینی ده ساعت مساله هندسه حل کنی در صورتی که می توانی با ورق فال بگیری ببینی اصلا می توانی نمره ی قبولی بیاوری یا نه؟! اگر فال به تو گفت قبول می شوی مگر احمقی که درس بخوانی و اگر گفت تجدید می شوی هم که البته دیوانه نیستی خودت را برای هندسه خسته کنی و می روی سراغ یک بهانه می گردی که بعدا بتوانی جواب پدر و مادرت را بدهی!

علم و منطق یعنی این، نه درس خواندن و زحمت کشیدن برای گرفتن نمره خوب. تازه اگر ورق نداشته باشی هم می توانی فال حافظ بگیری و اگر فالت بیت سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز و از این جور چیزها بود یعنی این که حتما نمره قبولی می آوری!

اما فال فقط یکی از این نیرو ها است. نیروی دیگر در خواب خودش را به تو نشان می دهد. یعنی گاهی خوابی می بینی که آینده را به تو نشان می دهد و باید بر اساس آن رفتار کنی. برای مثال من چند شب پیش خواب دیدم نیم متر سبیل دارم اگر به علم تعبیر خواب باور نداشتم خیلی زود آن را فراموش می کردم ولی چون می دانم هر خوابی تعبیر دارد به سراغ کتاب تعبیر خواب رفتم و دیدم تعبیرش این است که به زودی پولدار می شوم و باورتان نمی شود اگر بگویم همان روز حقوقم را گرفتم و پولدار شدم.

تازه این که چیزی نیست یک بار خواب یکی از امامان را دیدم که در بزرگ آبی و سفیدی  را به من نشان داد و گفت اگر از آن رد شوم درد دندانم خوب می شود. روز بعد هر قدر دنبال در آبی و سفید گشتم پیدا نکردم اما در عوض یکی از دوستانم به من یک قرص آبی و سفید داد که درد دندانم خوب شد و فهمیدم چقدر مدیون امامی هستم که خوابش را دیده ام. از آن جالب تر این که وقتی همان دوستم من را به زور پیش دندان پزشک برد دیدم دندان پزشک ابرویی شبیه به همان امام دارد و نمی دانید چقدر هیجان زده شدم و گریه کردم!

البته من هنوز زیاد این نیروها را خوب نمی شناسم و به همین دلیل از تجربیات دیگران نیز استفاده می کنم. برای مثال پارسال داشتم توی جاده رانندگی می کردم که یک دفعه یک خرگوش پرید وسط جاده! یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که «خرگوش بدشگون است»، پس پایم را روی پدال ترمز فشار دادم و ماشین دور خودش چرخید و ایستاد. اما ماشینی که پشت سر من بود چون ترسیده بود نتوانست ترمز کند و با درخت کنار خیابان تصادف کرد و فکر می کنم گردن راننده اش شکست. می بینید اگر من باور نداشتم خرگوش بدشگون است شاید گردن من شکسته بود اما من کاملا سالم ماندم و توانستم به اورژانس زنگ بزنم که به کمک آن راننده بیایند.

نیروی مهم دیگر دعا است. دعا به دو شکل عمل می کند که هر دوی آنها علمی و آزمایش شده هستند. نوع اول خواندنی است یعنی این که قبل از فوتبال، والیبال یا حتا امتحان تاریخ دعای مربوط به فوتبال، والیبال یا امتحان تاریخ را می خوانی و به خودت فوت می کنی و سه بار صلوات می فرستی و از زیر قرآن رد می شوی و آخرش هم برای محکم کاری از توی حلقه ی یاسین که شبیه حلقه ی هولاهوپ، ولی پارچه ای، است رد می شوی و می توانی مطمئن باشی که پیروزی از آن تو است و هیچ کس نمی تواند مانع سرافرازی تو شود!

اما نوع دوم که خوردنی است اثر بیشتری دارد و باید دعا را با زعفران حل شده در آب زمزم که خاصیت میکرب زدایی هم دارد روی یک کاغذ کوچک بنویسی بعد آن را در یک استکان آب جوش آمده ی زمزم بیاندازی و هم بزنی. البته اگر بخواهی می توانی کمی نبات مشهد هم به آن اضافه کنی که هم اثرش بیشتر شود و هم طعمش بهتر. این دعا در همه ی موارد کاربرد دارد ولی اگر درست آماده نشده باشد یا آب زمزم آن ناخالصی داشته باشد اثر نخواهد کرد.

نیروهایی که بر جهان حاکم هستند بسیارند و من همچنان در جستجوی کشف آنها هستم. شما نیز باید چنین کنید و هرگز در هیچ کاری دنبال سعی و کوشش نباشید زیرا با تلاش به جایی نمی رسید و نیروها هستند که تعیین می کنند برای شما چه اتفاقی خواهد افتاد!

***

به من می خندید؟ باشد بخندید… حق هم دارید بخندید! خود من هم از چیزهایی که نوشته ام خنده ام می گیرد… ولی اگر می خواهید بلندتر بخندید به آدم های اطراف تان نگاه کنید!

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 01/02/2011 در سیاست و زندگی

 

اعداد مقدس در ریاضیات

هفته پیش دانشگاه سر خیابان یک کلاس پنج روزه ریاضی شناسی فلسفی-اجتماعی برگزار کرده بود و من هم که دیدم کلاس ها بعد از ساعت کارم است در آن شرکت کردم. کلاس پرباری بود و چیزهای زیادی در آن آموختم اما از همه جالب تر مبحث اعداد مقدس بود.

همان گونه که می دانید ریاضی دانان شش عدد را مقدس می دانند و معتقد هستند که کل جهان و هر چه که در آن می گذرد وابسته به اراده ی این اعداد است. تا پیش از این کلاس من دلیل تقدس این اعداد را نمی دانستم و با این که ریاضی دان نیستم فقط از روی عادت به آنها احترام می گذاشتم و پیش از حل تمرین های ریاضی از آنها کمک می خواستم. خوشبختانه آن کلاس دریچه ای بود برای آشنایی من با دلیل تقدس این شش عدد، که می خواهم شما را نیز با آن آشنا کنم.

می دانید که مقدس ترین عدد برای ریاضی دانان عدد صفر است. دلیل تقدس آن این است که عدد صفر با آن که به معنای هیچ است ولی بدون آن جهان بی معنا است پس در حقیقت همین هیچ یا صفر، به معنای بی نهایت و همه چیز نیز هست. عدد صفر از هیچ پدید آمده است و این پدید آمدن به معنای آن است که دیگر هیچ نیست بلکه یک چیزی هست در صورتی که نباید باشد! همچنین چون پیش از صفر، هیچ عددی وجود نداشته است پس خودش، خودش را پدید آورده است که همین مطلب به مفهوم آن است که عدد صفر همیشه وجود داشته است و خواهد داشت.

عدد صفر جمع اضداد است و تمام خوبی ها و بدی های دیگر اعداد را در خود دارد اما برای این که تقدس خود را به همه نمایش دهد و به همه بفهماند او است که بر اعداد حکم می راند و آنها را پدید آورده است اجازه نمی دهد کسی او را بر خودش تقسیم کند و اگر هم کسی چنین اجازه ای به خودش بدهد و حرمت او را زیر پا بگذارد با او کاری می کند که هرگز نتواند به پاسخی برسد. به همین دلیل است که در طول تاریخ هر ناسپاسی اقدام به این عمل کرده است عقل خود را از دست داده است و با مرگی فجیع از دنیا رفته است.

دومین عدد مقدس، عدد یک است. در حقیقت عدد یک تقدس خود را از عدد صفر می گیرد زیرا با اجازه ی او است که توانسته خودش را به عنوان نخستین عدد معرفی کند و هنگام شمارش اعداد ما با یک آغار می کنیم. بسیاری از ریاضی دانان بر این باور هستند که عدد یک، نماد جسمانی و قابل حس عدد صفر است. عدد یک مظهر لطف عدد صفر به دیگر اعداد است زیرا به آنها اجازه می دهد در هنگام جمع یا تفریق ببینند اگر یک گام به عقب بردارند چه بر سرشان می آید و اگر یک گام به جلو روند چگونه جلوه خواهند کرد.

از سوی دیگر عدد یک آینه ای تمام نما از خود آنها است زیرا اگر دیگر اعداد خود را در یک ضرب کنند با خود مواجه خواهند شد و اگر خود را بر یک تقسیم کنند دوباره خود را در آینه خواهند دید و این نشان می دهد که عدد مقدس یک در تمام اعداد جاری است و همه از عدد یک پدید آمده اند که خود آن نیز تجسمی از عدد صفر است.

سومین عدد مقدس ده است زیرا یک و صفر را هم زمان با خود دارد. اما همه ریاضی دانان اتفاق نظر دارند که در باره ی تقدس عدد ده نباید بیش از این سخن گفت مگر در جمعی که همه ی آنان ریاضی دان باشند.

چهارمین عدد مقدس، عدد سیزده است زیرا او نخستین عددی بود که در برابر تقدس عدد صفر قد علم کرد و به نافرمانی روی آورد، اما پس از آن که نفرین عدد صفر بر او نازل گشت او به عددی نحس و بدنام مبدل شد تا جایی که نه تنها ریاضی دانان، که افراد معمولی نیز از او می گریختند، پس ناگهان از کرده ی خود پشیمان شد وآن قدر خود را به شکل دوازده به علاوه ی یک نمایش داد تا این که عدد یک با اجازه ی عدد صفر، نفرین را به شکل موقت باطل کرد و از آن زمان تا کنون عدد سیزده به مظهر مهربانی و گذشت آفریننده ی اعداد یعنی عدد صفر بدل گشته است.

پنجمین عدد مقدس عدد بیست و چهار هزار و دویست و پنجاه و نه است که اگر مجموع رقم های آن را با همه ی اعداد قبل از خودش، غیر از اعداد مقدس، جمع کنی و آن را در حاصل تفریق یک منهای یک ضرب کنی به عدد صفر می رسی که نمادی است از تقدس عدد صفر.

ششمین عدد مقدس را کسی نمی داند چیست مگر عدد صفر! ششمین عدد مقدس در جایی بسیار دور از دسترس ایستاده است که هیچ ریاضی دانی را توان رسیدن به آن نیست زیرا بی نهایت نام دارد. ولی همه ی آنها بر این باورند که وجود دارد و روزی که پدیدار شود تمام مساله های سخت ریاضیات و هندسه به آسانی آب خوردن حل خواهند شد و دیگر هیچ مساله ای بی پاسخ نخواهد ماند.

آنها بر این باورند با پدیدار شدن آن عدد، همه ی نابرابری هایی که میان اعداد وجود دارد از میان خواهد رفت زیرا بی نهایت که از همه ی اعداد بزرگ تر است همه ی اعداد را از دم تیغ عدل خود خواهند گذراند و آنها را به دو عدد صفر و یک مبدل خواهد نمود و تمام جهان از صفر و یک پر خواهد شد و خود نیز بر پای این دو عدد خواهد افتاد و بخشی از ایشان خواهد شد.

و در آن روز که جهان پر از صفر و یک شده است هر عددی بر پایه میزان خدمتش به ریاضیات پاداش خواهد دید و اگر عددی باشد که خواسته یا ناخواسته در هیج عملیات ریاضی ای شرکت نکرده باشد هرگز به صفر یا یک بدل نخواهد گشت و از دنیای اعداد به دنیای احمقانه شیمی تبعید خواهد گشت و در آنجا همیشه با اسید ها همنشین خواهد بود.

***

همان گونه که گفتم کلاس خوبی بود و شانس آوردم که آن را از دست ندادم. فقط افسوس می خورم که که چرا مدت کلاس کوتاه بود و کسی اجازه نداد پرسش هایی را که در مغزم شکل می گرفت از استاد بپرسم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 02/01/2011 در سیاست و زندگی