RSS

فروشگاه مرگ!

در شهری که من در آن زندگی می کنم فروشگاه های زنجیره ای بسیاری وجود دارند. در بعضی از آنها مواد غذایی می فروشند و در بعضی ها رنگ و پیچ ومهره و مصالح ساختمانی. از بعضی ها می توانی همه چیز بخری و از بعضی ها فقط یک کالای خاص. «فروشگاه مرگ» که یکی از مهم ترین و ثروتمند ترین این فروشگاه های زنجیره ای است همان گونه که از اسمش پیدا است فقط یک چیز می فروشد: مرگ!

فروشگاه مرگ بزرگ ترین فروشگاه زنجیره ای است که در تمام عمرم دیده ام و نه تنها در تمام دنیا شعبه دارد بلکه گاهی در یک خیابان سه، چهار تا از آنها را می بینی فقط ویترین آنها با هم فرق دارد و نوشته ی سر در فروشگاه! وارد فروشگاه که می شوی همه دوان دوان به سویت می آیند و چنان لبخند می زنند که بی اختیار به خودت می گویی: «به به… چه آدم های خوب و مهربانی!» همین که تو هم به آنها لبخند بزنی کار تمام است و آنها کالای خود را به تو فروخته اند بی آن که حتا خودت متوجه شده باشی!

روش کار آنها برای فروختن مرگ به تو این است که نخست تو را از مردن می ترسانند و می گویند ممکن است همین فردا بمیری و چون کارهای بد زیادی انجام داده ای به جهنم بروی؛ و تا بخواهی از خودت بپرسی که تو با این سن کم چه کار بدی می توانی انجام داده باشی که سزاوار جهنم باشی چنان تو را با پرسش های زیرکانه شان گیج می کنند که باور می کنی نه تنها خودت بزرگ ترین جنایتکار تاریخ هستی بلکه پدر و مادر و همه ی دوستان و آشنایانت نیز جنایتکار هستند و تو به خاطر کارهای بد آنها نیز باید مجازات شوی!

اما این کافی نیست… آنها به تو یادآوری می کنند که مرگ نه تنها دردناک است که درد آن حتا بعد از مردن هم وجود دارد و تو باید راهی یا وسیله ای پیدا کنی که تا می توانی از این درد بکاهی. تو که ترسیده ای دست به دامن آنها می شوی و از آنها می پرسی که چگونه می توان از درد فرار کرد؟ همین که این پرسش را بکنی آنها می فهمند که تو آماده ی خریدن مرگ هستی پس اندک اندک لبخندهای دروغین شان محو می شود و هر قدر که می گذرد بیشتر به تو اخم می کنند! اما هنوز آن قدر پیروز نشده اند که نقاب شان را بردارند تا تو چهره ی واقعی شان را ببینی پس تو را «پسرم» یا «دخترم» صدا می کنند که به آنها اعتماد کنی و از آنها بخواهی که به تو کمک نمایند.

و اکنون تو آماده ی خریدن مرگ هستی! آنها یک بسته ی زیبا پیش رویت می گذارند و از تو قول می گیرند که وقتی بسته را باز کردی به محتویات آن عمل کنی و تو هم به قدری از مردن و درد مرگ ترسیده ای که بی آن که بدانی چه چیزی درون آن بسته است قبول می کنی و نمی دانی اگر روزی بخواهی قولت را پس بگیری همین فروشندگان مهربان تو را خواهند کشت که درس عبرتی برای دیگران شوی!

اما درون بسته چیست؟ درون بسته پر است از انواع و اقسام دعاها و خرافات که باید هر روز آنها را بخوانی تا جنایت هایی که- به قول فروشندگان کرده ای یا در آینده خواهی کرد- محو شود و وقتی که مردی به جهنم نروی و دردی احساس نکنی! همچنین این بسته یک جایزه هم در درونش دارد و آن این است که می توانی یکی از فروشندگان را انتخاب کنی که اگر محتویات بسته روی تو اثر نکرد یا اثرش کم بود او به یاری ات بیاید و آخرین تولیدات کارخانه شان را برایت بیاورد که مطمئن باشی همه چیز تحت کنترل است و فروشگاه همچنان از تو در برابر درد دفاع می کند!

اما آنها در برابر این همه لطفی که به تو کرده اند چه می خواهند… پول؟ البته گاهی ممکن است پول هم بخواهند اما در واقع تنها چیزی که از تو می خواهند این است که زیر قولت نزنی و همیشه پشتیبان فروشگاه آنها باشی. اکنون نوبت تو است که از خودت بپرسی آیا آنها دیوانه اند که کالایی این قدر سودمند را به رایگان به تو می دهند یا کاسه ای زیر نیم کاسه است؟ بگذار من جواب این پرسش را بدهم زیرا خودم زمانی که هم سن تو بودم بارها و بارها این بسته را خریده ام و می دانم درونش چیست و چگونه عمل می کند!

نخستین چیزی که تو باید در مورد این بسته بدانی این است که رایگان نیست، یعنی اگرچه تو برای آن پولی نمی دهی ولی در برابر چیزی را می دهی که بیشتر از پول ارزش دارد و آن قدرت اندیشیدنی است که داری و موجب می شود با دیگر جانوران تفاوت داشته باشی. کافی است که چند روز به محتویات بسته عمل کنی تا بفهمی چه می گویم… اما نه… اگر به آن عمل کنی هرگز نخواهی فهمید که چه به سرت آمده است ولی اگر مثل من شانس بیاوری و چند روزی به فروشگاه دسترسی نداشته باشی به خوبی حس خواهی کرد که تغییر کرده ای و دیگر آن آدم سابق که می توانست خودش برای خودش تصمیم بگیرد نیستی!

لابد الان از خودت می پرسی قدرت اندیشیدن تو به چه درد آنها می خورد که می خواهند آن را مال خود کنند. در واقع قدرت اندیشیدن تو به درد آنها نمی خورد فقط می خواهند آن را از تو بگیرند که نتوانی فروشگاهی که هزاران سال است آنها تاسیس کرده اند و به وسیله آن به قدرت می رسند را نابود کنی. آنها می دانند تنها چیزی که منافع آنها را به خطر می اندازد و همه ی قدرت و ارزشی را که در طول این هزاران سال در جامعه به دست آورده اند از بین می برد همین اندیشه ای است که تو به آن مسلح هستی. برای همین هم ترجیح می دهند تو نیز یکی از دیگر برده های شان شوی و یا این که کشته شوی تا بتوانند همچنان قدرتمند باقی بمانند.

بگذار بی هیچ تعارفی به تو بگویم همه ما از مرگ می ترسیم زیرا برای مان ناشناخته است. حتا فروشندگان مرگ نیز از مرگ می ترسند، ولی مرگ واقعیتی است که باید با آن کنار آمد من هر وقت یاد مرگ می افتم به خودم می گویم مگر یک باتری از تمام شدنش می ترسد که من هم از تمام شدنم بترسم؟! البته همیشه نگران مرگ هستم ولی این دلیل نمی شود که بخواهم اندیشه ام را به فروشندگان مرگ – که گاهی ملا، گاهی کشیش، گاهی رابی یا کاهن نام دارند- بفروشم تا پیش از تمام شدن باتری ام، خودم را نابود کرده باشم!

من بسته ای را که در کودکی خریده بودم سال ها پیش با پست سفارشی به یکی از فروشگاه های مرگ پس فرستادم و می دانم آنها بدشان نمی آید که به خاطر این کار، من را اعدام کنند ولی خوشبختانه به قدری سرشان گرم تحویل گرفتن بسته هایی است که این روزها مردم پس می فرستند که وقت پیدا کردن و کشتن من را ندارند!

راستی تو با بسته ات چه کرده ای؟ هنوز آن را داری؟ شاید بد نباشد یک روز، هر روز که احساس کردی حوصله اش را داری، بسته ات را جلویت بگذاری و از خودت بپرسی به آن نیاز داری یا نه. شاید نیاز داشته باشی شاید هم نه… این تو هستی که باید در باره اش تصمیم بگیری زیرا این زندگی، یا بهتر بگویم مرگ، تو است و به هیچ کس دیگری هم مربوط نیست که با آن چه می خواهی بکنی!

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 25/09/2011 در سیاست و زندگی

 
 
??????????

?? ?????? ??????? ?? ?? ???????? ??? ?????? ??????.